یادش بخیر.چقدر تلاش کردم بیام پزشکی بخونم. اون هم کجا، یه دانشگاهی که موقع انتخاب رشته فکر می کردم حرفی واسه گفتن داره و از خیلی از دانشگاه های ایران بالاتره.گفتم میرم با دانشجوهایی همکلاس میشم که همشون رتبه های برتر کنکورند و یکی از یکی زرنگ ترند و از سطح فکری بالایی برخوردارند.

گذش و قبول شدم و اومدم اهواز.در گام اول از امکانات دانشگاه تعجب کردم. برنامه ریزیشون رو نمی تونستم قبول کنم(چون کلاساشون قبل از ثبت نام شروع شده بود!!!).کلاس هاشون هم خیلی شلوغ بود و اساتید هم دلسوزی لازم رو نداشتند،که البته مقداری هم حق به جانبشون بود.اما این کمبود ها ،از ذوق و شوق قبولیم نتونست چیزی کم کنه.

چند هفته ای سپری شد و با همکلاسی هام بیشتر اشنا شدم. افراد جالبی بودند. هر کدوم از یه جای ایرون اومده بودند و یه فرهنگ و گویش و زبان خاصی با خودشون اورده بودند. ماشاا... تعدادشون هم خیلی بود،بطوریکه آشنا شدن با تک تکشون و افکار و عقایدشون رو فهمیدن خیلی سخت و زمان گیر بود(بماند که تا الان هم خیلی ها رو نمیشناسم!!).

اولین اقدام دوستای همکلاسیم راه انداختن وبلاگی بود که همه توش فعال بودندو فکر کنم من تنها اونجا عضو نبودم. خیلی برام جالب بود. وبلاگی که روزانه ۵-۶ بار آپدیت می شد و خیلی شلوغ بود،چند هفته ای نگذشت که نمی دونم چطور یهو تعطیل شد و یه وبلاگ جدید ایجاد شد و برای اینکه به سرنوشت وبلاگ قبلی گرفتار نشه،با یه سری محدودیت کارش رو ادامه داد. وبلاگی که می تونست خیلی فعال باشه و با خیلی از دانشجو های علوم پزشکی سراسر کشور لینک بشه و صدای پزشکی مهر نود اهواز رو به گوش پزشکی های مهر نود سراسر ایران برسونه!اما وبلاگ این اواخر نه اینکه تعطیل بشه ،اما با کنار رفتن غیر رسمی مدیرش اصلا دو سه هفته یکبار هم آپدیت نمیشه(یعنی غیر رسمی تعطیل!!!).

گفتن برنامه ای هستش به اسم صندلی داغ.گفتم خوبه اگه اجرا بشه حداقل از این راه می تونم بیشتر با افکار و ایده های همکلاسی هام اشنا بشم. اما هرچه منتظر موندم،خبری نشد. تا اینکه بعد از یه ترم که تقریبا آشنایی نسبی با اکثریت پیدا کردم،دیدم کم کم داره واژه صندلی داغ به همت برخی دوستان از بالقوه بودن در میاد و بالفعل می شه.اما اون چیزی که انجام شد ،صندلی داغی که مد نظر من و شاید هم خیلی از همکلاسیهام بود، نبود!دیدم که حاشیه ها خیلی بیشتر از متن بودند که تا یه حدی قابل قبول بودند اما بعضی جاها دیگه خیلی بی مزه می شد که نتیجه این کار (طبق قانون عمل و عکس العمل) این شد که برای صندلی داغ دوم(مثل وبلاگ دوم) یه سری محدودیت هایی اعمال بشه.

به همین دلیل برا سری دوم برنامه،اون ذوق و شوق رو نداشتم که واسه سری اولش داشتم و با توجه به موقعیت زمانی که بود،رفتن به کتابخونه و مطالعه کردن متابولیسم لیپید ها و آماده شدن برا امتحان رو بر موندن و گوش دادن به سوال های حاشیه ای زیادی که احتمالا مورد بحث صندلی داغ قرار می گرفتند رو ترجیح دادم.

پیش خودم گفتم،که این امتحان بیوشیمی ،سرنوشت امتحانات حذفی لغو شده قبلی رو پیدا نمی کنه ،چون بچه ها تجربه شب سخت امتحان روان رو بخاطر دارند و نتیجش رو هم دیدند، اما این گمانم هم غلط بود چرا که بعد از دو ماه که از تعیین امتحان متابولیسم بوسیله همکلاسیهام می گذشت،همون دوستای همکلاسیم دوباره تاریخ رو ورق زدند و به اون هایی که چند هفته ای برنامه هاشون رو کنسل کرده بودند و وقت با ارزششون رو صرف خوندن متابولیسم کرده بودند ،پشت کردند و با کمال (بی احترامی) دو روز قبل از امتحان ،تاریخ رو دوباره تکرار کردند و این امتحان هم مثل امتحان های قبلی لغو کردند. شاید بدلیل اینکه تجربه شب امتحان روان و نتیجش هم زیاد بد نبوده و دوستان خواهان تکرار شدن لحظات خوش زندگیشون بودند. البته باید منتظر موند و چشم به آینده دوخت...

اما باز هم یادش بخیر اون روزی که زمزمه گروهی تو کلاس پیچید به اسم گروه جزوه نویسی.توی کلاس ۱۰۴حکیم بودیم که یکی از همکلاسیهام این قضیه رو مطرح کرد، که در جا سخنش از ریشه توسط تبر یه ترم بالایی قطع شد و برای یک ترم مسکوت ماند و نتیجش هم این بود که شب امتحان مجبور شدیم از زحمات عده ای دیگر از همکلاسی هامون استفاده کنیم و اینان هم با بزرگواری جزواتی رو که نوشته بودند رو در اختیار ما گذاشتند.ما هم که طعم جزوه رو چشیده بودیم ،مسمم شدیم که برا ترم بعد این گروه رو هر طور که شده تشکیل بدیم.

بعد از قش و قوس های فراوان بالاخره به این امر نائل اومدیم.اما باز هم همچون ماجرای وبلاگ و صندلی داغ، این موضوع هم به حاشیه رفت و جزواتی از زیراکس بیرون اومد که اصلا شبیه جزوه نبود.انگار هدف از نگارششون این بود که ما دقتمون رو سر کلاس بالا ببریم تا ببینیم استاد چی میگه و اون موقع بیایم و اون جاهایی رو که تو جزوه ها برا تست حواس جمعی ما غلط نوشته بودند رو اصلاح کنیم.این کار نتیجش این بود که عده ای از دوستان این کاغذ هایی که تحت عنوان جزوه از زیراکس بیرون می اومد رو نمی گرفتند و رو می کردند به رفرنس اصلی و کتاب رو مطالعه می کردند. شاید اینجا هم بایستی از تجربمون استفاده می کردیم و با اعمال یه سزی محدودیت کار رو درست می کردیم.

اما با تمام مشکلات جشن نوروز رو نمیشه از یاد برد. واقعا جشن بیاد موندنی و خاطره انگیزی بود.جشنی که توش از آقایون و خانوم های برتر ترم یک تقدیر شد و ازشون خواستن که دو سه جمله ای با همکلاسیهاشون صحبت کنند و از راز موفقیت خودشون بگن اما اینجا هم باز عدم همراهی دیده شد و با وجود صحبت کردن آقایون، خانوم ها لزومی ندیدند که دوستاشون رو بهره مند بسازند. راستی اشکالی داشت اگر طبق روال برنامه این دوستان هم چند دقیقه ای برنامه رو همراهی می کردند!؟

که نتیجش این نشه که این عدم همدلی و همراهی تا جایی طول بکشه که وقتی خواستیم جشن یکسالگی بگیریم،عده ای همکاری نکردند و تقبل هزینه نکردند و عده ای دیگر هم مازاد بر اون چیزی که بایستی هدیه کنند رو تقبل کردند!!

راستی چرا این همه عدم تفاهم؟؟

راستی چرا این همه سوء استفاده؟؟

راستی چرا این همه بی مسئولیتی؟؟

تا کی و کجا قراره این وضع ادامه پیدا کنه؟؟

چرا هیچ کی حاضر نیست بخاطر یکی دیگه از خودش بگذره؟؟

چرا برای همدیگه اون احترامی رو که خاص دانشجوهای پزشکی هستش ،قائل نیستیم!؟

احترام نه به این معنی که هر وقت همدیگه رو دیدیم سلام و احوالپرسی کنیم و با هم گرم بگیریم.احترام به این معنی که اگه درخواستی از همدیگه داشتیم،اجابت کنیم،زیر حرف خودمون نزنیم، باهم روراست باشیم.به فکر تلافی نباشیم.مگه نه ما اون هایی بودیم که رتبه برتر های کنکور بودیم و از یه سطح فکری فرهنگی بالایی برخوردار بودیم!؟!؟

راه حل این مشکلات چیه؟چی کار کنیم که دیگه شاهد چنین اتفاقاتی نباشیم؟

جوابش واضحه:

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم

خودمون باید عوض بشیم. افکارمون رو باید تغییر بدیم.ظرفیت فکری خودمون رو بالا ببریم. بیشتر به فکر دوستامون باشیم و حقوق همدیگر رو رعایت کنیم.

یه نکته دیگه هم هستش اون هم اینکه ما نمی دونیم که کارها رو چطور انجام بدیم و برنامه ها رو چطور اجرا کنیم. چرا که اگر برنامه ای بدرستی اجرا بشه چنین اتفاقاتی نمیوفته.

اما به نظرم راه حل اصلی این مشکلات رو باید در صحبت های اون دوستی پیدا کنیم که رفته بود بالای سن و داشت حرف می زد و راه حل ارایه می داد و ما می خندیدیم و دست می زدیم و می گفتیم یالا بیا پایین!!!

طفلکی درست می گفت.به نظرم ریشه همه این مشکلات از تعدد آراء دوستان بلند میشه که اون هم نتیجه تعداد زیاد دانشجوهاست و چون که تعدادمون خیلی زیاده و کارهای طول ترم هم خیلی متنوعند،قطعا دو نفر نماینده نخواهند توانست که تمام برنامه ها رو بدون عیب و نقص پیش ببرند و همه رو راضی نگه دارند و تازه به درس و مشق خودشون هم برسند.

پس چه بهتره که به جای دو نماینده یه گروه نمایندگی داشته باشیم که هرکدوم یه سری از برنامه های کلاس رو در طول ترم(مثل تعطیلات/فوق برنامه/جزوات/جشنها/...) پیگیری کنند و کارها رو به خوبی به انجام برسونند و فردی هم ناراضی نباشه.

به امید اون روز

در آخر هم اگر به کسی بی احترامی شد رسما ازش معذرت می خوام.

منتظر نظراتتون هستم.

(البته اگه کسی هم پیدا بشه که یه سری به این وبلاگ خاموش بزنه و این مطلب رو مطالعه کنه!!!)