پاراگراف آخر!
سیدِ گلپا نشسته است بر فراز منبر.دوشنبه ها در مسجد،درسِ تفسیر می گوید: -در قرآن،اسم بعضی پیامبران آمده؛اسم بعضی غیر پیامبران هم،چه صالح و چه طالح
آمده است...این صلحا عاشقِ حضرتِ باری هستند... اما حضرت حق،بعضی را خودش هم عاشق است...عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما... خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد اسم معشوقش را کسی بداند...به او می گوید:
رجل!همین...مرد!...همین...می فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی...جای دیگر می
فرماید و جاء رجل من اقصی المدینه یسعی،یعنی این دو تا رجل با هم فرق می کنند...هر
دو از دور،از بیرونِ آبادی،دوان دوان،می آیند...اما اسمشان را حضرتِ حق نمی
آورد... یکی می آید موسای نبی را نجات می دهد...قومِ بنی اسرائیل را در اصل نجات می
دهد...دیگری هم قومی را از عذاب نجات می دهد...اسم ش چیست؟اسم شان چیست؟نمی
دانیم...رجل است...معشوقِ حضرتِ حق است...حضرت ِ حق،عاشق کسی اگر شد،پنهان ش می کند...کاش پیشِ حضرت حق،اسم نداشتیم،اما مرد بودیم...طوباللغرباء! پای منبر همه می گویند:"حق حق!" مستمع اگر مستمع باشد،به جای حق،حق گفتن در میانِ هق هقِ گریه ی سیدِ
گلپا،صدای قیدار،قیدار را می شنود...
این وبلاگ، این خانه، متعلق به یکایک دانشجویان پزشکی دانشگاه جندی شاپور اهـواز ورودی مهر ۹۰ می باشد.